X
تبلیغات
من همسر دوم هستم

این روزها درگیر درخواست مرد متاهل دیگه ای شدم و فقط خدا می دونه که این مسئله چقدر برام عذاب آوره. اون مرد خیلی بیشتر از بهرام بهم ابراز علاقه می کنه. از هر فرصتی برای نزدیک شدن بهم استفاده می کنه و جالب اینجاست که از ازدواج نا موفق من هم هیچ خبری نداره. به خدا نفرت از این آدم شب و روزم رو یکی کرده. به چه زبونی بهش بگم ازش متنفرم تا دست از سرم برداره؟ من دیگه حتی به مرد مجرد هم نمی تونم اعتماد کنم چه برسه به مرد متاهل. از یه طرف بهرام می خواد منو ببینه و من دیگه هیچ تمایلی به دیدنش تو وجودم احساس نمی کنم شاید هم دارم به خودم دروغ می گم نمی دونم. اینا همه خلاصه وضعیت حاضر من بود. حوصله تفسیر احساساتم رو از این مسائل ندارم. فقط دعا می کنم:

خدایا من از عشق نفرت دارم. خودت نجاتم بده.

نوشته شده توسط پریسا در شنبه بیست و هفتم خرداد 1391 ساعت 0:26 | لینک ثابت |
چهار ماه بود هیچ صحبتی با هم نداشتیم. هیچ حرفی. هیچ خبری. رسیده بودم به یه باور دردناک و آروم. دلتنگی و غم تو دلم ته نشین شده بود. باور کرده بودم که دیگه هیچ چیز بین ما نخواهد بود. رفته بودم تو یه خلسه عارفانه. زندگی می کردم. می خندیدم. گریه می کردم. کار و تفریح. همه چیز سر جای خودش. دیگه حتی به یه تماس باهاش فکر هم نمی کردم. اولین بار بود که تو این ۵ سال به این باور رسیده بودم که دیگه باید بدون هیچ نشونی از اون طی کنم. تا اینکه ...

اون روز اتفاقی برام افتاد که برای حلش شدیداً بهش نیاز داشتم. باید باهاش تماس می گرفتم. چند بار دستم سمت گوشی رفت حتی شماره ش رو - که به سختی یادم اومد!!! - گرفتم ولی سریع قطع کردم. کاسه چه کنم دستم گرفته بودم که تو مواجهه با این مشکل چی کار کنم بدون کمک بهرام. عقلم به جایی قد نمیداد. شاید باورتون نشه ولی همون موقع گوشیم زنگ خورد. باور نمی شد. شماره بهرام بود. خودش بود. نمی دونم شاید یه جور تله پاتی قوی بوده. انگار بهش الهام شده بود. وقتی بهش گفتم چرا زنگ زدی. گفت: خواستم بهت بگم اگه مشکلی چیزی داری می تونی رو من حساب کنی.!!!

خدای من آیا عشق همچین نیرویی رو به وجود آورده؟ آیا اتفاق بوده؟

وقتی هم ازم پرسید هنوز دوستم داری یا نه. بعد از یه مکث طولانی گفتم:"نمی دونم ولی اگه هر روز و هر شب فکر کردن به یه نفر اسمش دوست داشتنه آره دوستت دارم و اگه نیست واقعاً جوابی برای سوالت ندارم".

البته منو سرزنش نکنید باور کنید حرفهایی که بین ما رد و بدل شد فقط حرفهای دو تا دوست صمیمی بود و نه بیشتر.

نوشته شده توسط پریسا در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391 ساعت 13:39 | لینک ثابت |

خواننده عزیز وبلاگم اشتباه نکنید هر کس که خاطره و گذشته تلخ و پرفراز و نشیبی دارد لزوماً مشاور خوبی نیست. تجربیات من بسیار شخصی بوده و احتمالاً اصلاً کمکی به شما نکند. هر روز کامنت های زیادی برایم می گذارند و مشاوره می خواهند. من خودم را در حد و اندازه ای نمی بینم که بخواهم به شما عزیزان مشاوره بدهم. به قول معروف "گر اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی". من اگه بلد بودم زندگی خودم را نجات می دادم. ولی چیزی که باعث شد به کامنت تو جواب بدهم شاید یکجور همدردی زنانه بود. این که شما این همه فداکاری برای همسرتان کردید از نظر انسانی جای تقدیر دارد. ولی خواهر مهربانم شخصاً فکر می کنم زیبا بودن و متنوع بودن و گاهی حتی دور از دسترس بودن عمق احساس و وجود یک زن برای یک مرد جذاب تر از مهربانی و فداکاری اوست. زیبا بودن منظور زیبایی چشم و ابروی خدادادی شما نیست. این که یک زن شیک و مرتب و متنوع باشد در واقع از نگاه مرد همان زیبایی ظاهری است. عشق خود را با فداکاری نشان ندهید زیرا اگر طرف مقابلتان قدر این عشق را نداند شک نکنید روحتان شدیداً آسیب می بیند. امیدوارم از آن دسته زن هایی نباشید که با به دنیا آوردن بچه توجه شان به روابطش با همسر و ظاهر خودش کمتر می شود. با همسرتان غیر مستقیم صحبت کنید. هرگز از خود در قبال کاهش توجه اش ضعف نشان ندهید. غصه دار بودن، گلایه کردن و بد تر از آن گریه کردن مرگ روابط هر زنی با جفتش است. شما هم حتماً در ظاهر و روحتان جذابیت هایی دارید که با متوجه کردن همسرتان نسبت به آنها باعث می شوید او نگاه تازه ای به گنجینه خود در خانه بیندازد. مردها تشنه روابط زناشویی هستند و متاسفانه باید گفت که تنوع در این روابط را به یکنواختی ترجیح می دهند. پس سعی کن در اینگونه روابط تا جایی که می توانی متنوع باشی. صحبت کردن هم کمک زیادی به بهبود روابط می کند. مثلاً در حالیکه کنار همسرتان نشسته اید و دستانش را در دست گرفته اید از هر دری با او حرف بزنید مخصوصاً موضوعاتی که فکر می کنید برایش جذابیت دارد. گاهی حتی اگر ناگهان متوجه نگاه عاشقانه شما به خودش بشود می توانید در عمق روح او نفوذ کنید. از تفریحات مورد علاقه همسرتان غفلت نکنید. هر جایی که دوست دارد همراهی اش کنید حتماً این کار را بکنید. هرگز و هرگز از او ایراد نگیرید حتی گاهی امتیازات او را نسبت به همترازانش یادآوری کنید و به او اعتماد به نفس بدهید. انسان چه زن و چه مرد از بودن در کنار کسانی که به آنها اعتماد به نفس می دهند لذت می برند البته هر گز زیاده روی و بزرگنمایی نکنید. در آخر فقط یک جمله دیگر: نزدیک ترین دوست همسرتان باشید.

نوشته شده توسط پریسا در شنبه نهم اردیبهشت 1391 ساعت 21:39 | لینک ثابت |
یکی از دیالوگ های فیلمی که امروز دیدم:

- من نمی دونم چطوری میشه بدون عشق، عشقبازی کرد ... کاش من هم مثل تو بودم ... بی عاطفه و ... قوی

این حرف زنی بود که فهمیده بود عشقش با زن دیگه ای عشقبازی کرده.

آره بی عاطفه بودن و قوی بودن یه امتیازه. اگه امروز من پر از غمم و تو شاد و بی خیالی به خاطر اینه که این امتیاز مهم رو داری. ای کاش منم داشتم.

نوشته شده توسط پریسا در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ساعت 15:28 | لینک ثابت |

اون روز که داشتم از پنجره بیرون رو نگاه می کردم و تو کنارم نشسته بودی... بهم گفتی : "دوستت دارم" فکر کردم منظورت اینه که منو دوست داری. خودمو. خود خودمو. ولی نفهمیدم دچار چه سوء تفاهم وحشتناک و غیر قابل جبرانی شدم. تو جسممو دوست داشتی. نه خودمو. به هر حال شاید مقصر تو نبودی. من بودم که اینقدر ساده درگیر این سوء تفاهم شدم. تاوانشو دارم پس می دم.

نوشته شده توسط پریسا در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ساعت 0:7 | لینک ثابت |

این روزا درست مثل کودکی می مونم که در هیاهو و شلوغی جمعیت به خود میاد و می فهمه دستش از دست مادرش رها شده. چشم می چرخونه نمی بیندش. وحشت می کنه و درمانده می شه. می تونی حس کنی؟ این درد و وحشت رو؟

این روزا یکی مثل تو پیدا شده مثل تو که نه ... ولی باید بدونی چقدر تلاش می کنه که به من نزدیک بشه. می دونم متاهله و بچه هم داره. تلاش اون برای نزدیک شدن به من هم برام خنده داره هم گریه دار. حماقت این آدم خنده داره ولی تنهایی من گریه داره. دیگه تو نیستی که اینجور موقعا منو از این شرایط دور کنی. دیگه نیستی که بهت تکیه کنم. نمی دونم چه طور تنها ی تنها تو این دنیای بزرگ و وحشی می تونم از پس این گرگای پست فطرت بربیام. فقط یاد تو و خاطره تو کمکم می کنه. دیگه نمیبینمت و صداتو نمی شنوم ولی تا ابد تنها مردی هستی که دوستش داشتم و دارم.

نوشته شده توسط پریسا در شنبه دوم اردیبهشت 1391 ساعت 22:32 | لینک ثابت |

یکی میاد اینجا و دلداریم میده

یکی هم میاد و بدترین ناسزاها رو بهم می گه که احتمالاً یک جور عقده گشایی یه.

از دسته اول ممنونم و دسته دوم رو به خدا واگذار می کنم کما اینکه یه زمانی هم خودم مثل اونا فکر می کردم.

هر کسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اســــرار من

نوشته شده توسط پریسا در شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ساعت 21:34 | لینک ثابت |

آخرین فریب تو، ای زندگی اگر نبود

صد بار تا به حال، رها کرده بودمت

زان بیشتر که باز مرا سوی خود کشی

در پیش پای مرگ، فدا کرده بودمت

هر بار کز تو خواسته­ام بر کنم امید

آغوش گرم خویش برویم گشاده­ای

دانسته­ام که هر چند کنی جز فریب نیست

اما درین فریب، فسون­ها نهاده­ای

در پشت پرده، هیچ نداری جز این فریب

لیکن هزار جامه بر اندام او کنی

چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت

او را طلب کنی و مرا رام او کنی:

روزی نقاب عشق به رخسار او نهی

تا نوری از امید بتابد به خاطرم

روزی غرور شعر و هنر نام او کنی

تا سر بر آفتاب بسایم که شاعرم

در دام این فریب، بسی دیر مانده­ام

دیگر به عذر تازه نبخشم گناه خویش

ای زندگی! دریغ که چون از تو بگسلم

در آخرین فریب تو جویم پناه خویش

 

نا امیدی بد جور رو سرم سایه انداخته به جای تو.

نوشته شده توسط پریسا در شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ساعت 1:12 | لینک ثابت |
دوباره بد زدیم به تیپ و تاپ هم. بهش گفتم اگه مردی دیگه بهم زنگ نزن. فقط گفت:"اون دیگه به تو ربطی نداره اگه دلم بخواد زنگ بزنم این کارو می کنم".

نمی دونم. به خدا تقصیر من نیست. نه ولم می کنه و به حال خودم میذاره نه میخواد باهام باشه.

نمی دونم تا حالا براتون پیش اومده که مثلاً یه فیلم خیلی جالب ببینید یا یه کتاب خیلی جالبو بخونید. شاید تا چند روز فکر شما رو به خودش مشغول کنه و از به یاد آوردنشون احساس رضایت کنید. بعد به مرور زمان تو روزمرگی هاتون گم میشن. شاید مثلاً سالی یه بار یاد اون کتاب بیفتید. یاد شخصیت هاش. یاد دیالوگهاش. احساس خوبی بهتون دست میده. شاید برید یه ورقی به اون کتاب بزنید یا صحنه های جالب اون فیلم رو دوباره تماشا کنید. ولی دوباره لحظه بعد مشغولیت هاتون باعث میشه فکرتون منحرف بشه ازش. حالا حکایت من برای بهرام حکایت اون کتاب خونده شده اس. یه زمان جالب بودم براش منو خوند و گذاشت کنار. حالا هر از گاهی هوس می کنه یه ورقی به اون کتاب بزنه. ولی بهرام عزیز! من کتاب نیستم یه انسانم که قلب و احساس و شعور داره. با من مثل کتاب رفتار نکن.

 

نوشته شده توسط پریسا در جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ساعت 1:40 | لینک ثابت |
خیلی وقت بود آپ نکرده بودم. ولی تو این مدت یه اتفاقی نزدیک بود بیفته که اگه میفتاد از خوشحالی سکته می کردم. اون هم اختلاف نزدیک به طلاق بهرام و زنش بود که گویا به خیر!!! گذشت.

ولی دیروز بعد از مدت ها از ته دل خندیدم و از خوشحالی فریادهایی زدم که گوش فلک روکر می کرد. اون هم دقیقه ۹۲ داربی بود. نه مثل اینکه بدون بهرام هم میشه گاهی هر چند گذرا شاد بود و خندید.

راستی شاید به این زوذی ها دوباره همدیگه رو ببینیم. شاید.

نوشته شده توسط پریسا در شنبه پانزدهم بهمن 1390 ساعت 1:15 | لینک ثابت |